چرندیات پست مدرن
![]()
مدتهاست به هر وبلاگی که سر میزنم خبر مرگ و رفتن است. ما ایرانیها همهگی مرده پرستیم. دلم نمیخواست اصلن خودم را قاطی این بازی مرده پرستی و مرده ستیزی کنم اما مطالب وبلاگ فاطمه اختصاری تلنگری بود برای نوشتن چند کلمه حتا اگر خودم هم آنها را نخوانم.
1- "فاطمه اختصاری" نوشته است که از بین هزاران طرفدار مهدی موسوی (که ظاهرن ناپدید شده! یا به سفری خودخواسته رفته است) فقط 27 نفر بودند که از او یاد کردند و برای او چند کلمه ای نوشتند. برای من که علاقه چندانی به غزل پست مدرن ندارم این نکته بالقوه نباید جذاب باشد اما چیزی همهاش در مغزم تلنگر می زند که اگر ما نباشیم آیا همان 27 نفر هم برایمان خواهند نوشت؟ من شک دارم و نمیخواهم بیخودی خوشبین باشم.
2- برعکس اشک و آه های شاعران پست مدرن در وبلاگها و اظهار ناراحتیهایی که در بعضی شب شعرها می بینم به نظرم رفتن "مهدی موسوی" اتفاق خوبی بوده است. البته من از آن دسته مخالفانی نیستم که احمقانه به شادی مشغولند که غزل پست مدرن تمام شد و سردستهشان هم کم آورد. این حرف ها مال بازی بچهگانه است. اتفاقن من اعتقاد دارم رفتن مهدی موسوی بیش از آنکه به ضرر غزل پستمدرن باشد به نفع آن است.
همانجوری که تیم ملی باید بدون "علی دایی" بازی کردن را یاد میگرفت غزل جوان، پیشرو یا هرچه می خواهید اسمش را بگذارید (که این اسم ها به درد همان هایی میخورد که تولیدشان می کنند) باید هدایت این جریان را بدون حضور مهدی موسوی تجربه کند حتا اگر ظاهرن به قیمت پسرفت آن باشد. مهدی موسوی با به عهده گرفتن نقش پدرخواندگی در غزل 10 سال اخیر شاید بی آنکه بخواهد بیشترین ظلم را در حق خود، طرفداران و حتا مخالفانش کرد. مخصوصن در چند سال اخیر.
شاید بعد از مثلث منزوی، بهبهانی و بهمنی چهرهای (جز قیصر) نتوانست به ستاره (البته از نوع ادبیاش) تبدیل شود. در دهه هفتاد چهره هایی مثل میرزایی، موسوی و خوانساری با نوآوری و در عین حال هوچیگری و دامن زدن به حاشیههای غیرشعری توانستند برای خود اسم و رسمی تولید کنند. خوانساری که فورن جذب جذابیتهای خارج از مرزها شد و میرزایی هم اگرچه مدت کوتاهی رهبری جریان را به دست گرفت به علت متعلق بودن به حکومت و نداشتن پایههای مردمی و همچنین کمکاری سالهای اخیرش به سرعت از ازهان پاک شد تا موسوی به ترکتازی بپردازد.
موسوی بیش از آنکه شاعر خوبی باشد یک موقعیتشناس و روانشناس زبردست است. حرکت کردن در بین جبهه روشنفکری و افراد وابسته به حکومت و موفقیت در جلب نظر هر دو کاری بود که من تنها در اواخر عمر "آتشی" دیده بودم. البته نه شعر و نه سابقه موسوی به او اجازه همپایی با بزرگانی چون آتشی را نمیداد پس از عناصری نظیر نوچهپروری و حاشیهسازی پیروی کرد راهی که قبل از او عبدالرضاییها به خوبی طی کرده بودند.
ایجاد یک مافیای ادبی در کشور و حذف هرگونه مخالفت برنامه بعدی او بود. مخالفان غزل پستمدرن در جلسات، نشریات و وبلاگ ها به شدت تخریب می شدند و غزل پست مدرن با حمایت حکومت به قالب اول چهرههای جوان تبدیل شد. در جشنواره های شعری نیز افراد منصوب به این جریان توسط موسوی، بهمنی، قزوه و... حمایتهای آنچنانی می شدند و مجلاتی که معلوم نبود بودجه آنها از کجا تامین می شود دست به دست می گشت. جالب تر اینکه در کنار این جریان شعرهای اروتیک آنچنانی می گفتند، در روزنامه ها و وبلاگ ها هر شعر و مقاله ای را چاپ می کردند (که حتا یکی از سردمداران این جریان به نام شالبافان مسؤول روزنامه آستان قدس شد و به نوشتن هر مطلبی در دفاع از این جریان دست زد) و در جلسات روشنفکری شرکت می کردند و در اعتراض به جشنوارههای دولتی نامه امضا میکردند!
مهدی موسوی رفته است. نمی دانم قضیه سیاسی است یا یکی دیگر از برنامههای بلندمدت او. اما مطمئنن فرصت خوبی است برای چهرههای جوان تا بدون هدایت و سرکوبهای او به ادبیات بپردازند و فرصت ستاره شدن داشته باشند. چیزی که در یک دهه گذشته با بایکوت ها و حاشیه سازی های آنچنانی از بسیاری از شعرای جوان و خوش آتیه ما دریغ شد. ادبیات ما به خون تازهای نیازمند است از جنس منزویها. افراد آزادهای که شعرشان پلکان رسیدن نبود.
برای مخالفان غزل پست مدرن که این روزها نغمه پیروزی سر داده اند نیز فرصت خوبی است تا در مواضع خود تجدیدنظری اساسی صورت دهند. مخالفتهای احمقانه فقط برنامه ای بود که مهدی موسوی را به قطب ادبیات جوان تبدیل کند که هر منتقدی باید یا مخالف او باشد یا موافق او! در اقلیت قرار گرفتن مخالفان غزل پستمدرن بیشتر از اینکه از قدرت شعری پستمدرنها باشد از ضعف امروز بچههای کلاسیک و عدم مطالعه و اتحاد آنهاست. تحریم غزل پست مدرن مطمئنن اثربخشی بیشتری از عکس العمل دارد.
در هر صورت من مطمئنم که مهدی موسوی به هر دلیلی رفته باشد به زودی برمیگردد و مطمئنن از طرف حکومت و روشنفکرنماها بیشتر از پیش مورد استقبال قرار می گیرد. بیماری "مهدی موسوی زدهگی" در شعر معاصر اگر در این روزها درمان نشود شاید به پسرفت چندین ساله ادبیات ما منجر شود. این بیمار خون تازه ای می خواهد که نیازمند توجه و مراقبت بیشتر ماست.
غزلی از منزوی بزرگ

این روزها تب غزل پست مدرن همه را فرا گرفته. من اصلن نمی فهمم کجای بعضی از این کارها شعر است. البته چند تاییشون کارهای خوبی می کنند حتا جووناشون. اما غزل منزوی چیز دیگه ایه. همه رو به خوندن یک غزل ناب از سلطان غزل ایران "حسین منزوی" دعوت می کنم:
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیّار
هجرت
وبلاگ قبلی ام فیل-تر شد.
اصلن نمی فهمم علت این مسخره بازی ها چیست. اما باید صبر کرد. احتمالن تا خرداد. یا سال دیگر یا 5 سال دیگر یا...
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.


